پر تپش باشه دلی که خون به رگ های تنم داد...

دست نوشته های من

من صبورم..اما..به خدا دست خودم نیست..اگر می رنجم

من به احساس تو ایمان دارم

و به قلبم ...که تو را میخواهد

فقط..این فاصله ها..سخت..مرا می کاهد

دست من نیست..اگر گاه..چنین مینالم..

دلم اندازه ی دنیا تنگ است..

و تو از من ..به اندازه ی دنیا دوری..

دل من سخت..تورا میخواهد..

و تو هم باز..ازینجا دوری..

گله ای نیست..به میل خودم عاشق گشتم..

فقط ایکاش..تو احوال مرا می دیدی...

 

                                         شانزده شهریور نود

                                         

 

درود دوستای خوبم..امیدوارم خوب خوب باشید..من بعد از حدودا 2 سال برگشتم...مهمترین چیزی که میخوام بگم اینه که دنیا دنیا ازتون ممنونم که تو همه ی این مدت به یادم بودید و برای پست های قدیمم یاد داشت میزاشتید..همتون رو از دور میبوسم و امیدوارم از نوشته های جدیدم لذت ببرید..دوستون دارم..بهم سر بزنید و نظراتونو بگید...به عشق کسایی که نوشته هام رو میخونن همیشه مینویسم..

شاد باشید و سلامت و سرشار از آرامش..

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط فرنوش (‌21 اسپند ) یادگاری های تو|

آنقدر از تو و غم لبریزم که دلم میخواهد تا سحر بنشینم ...

خاطرت چند شبیست که پریشان کرده قلب و احساس مرا ...

مدتی هست عجیب غرق رویای توام . و تو هم میدانی که چه محتاج توام

و چه پنهان از تو که دلم بی تاب است . دم به دم یاد تو و دم به دم بیدار است

گل من تا به سحر چشم من بی خواب است . مینشینم تنها و به یادت هستم

حسرتی گرم فرا میگیرد تن سرد من را و دلم میخواهد که کنارت باشم

ناگهان خاطر من میرود تا دور ها .تا به آن جمعه ی سرد . جمعه ی سرد و سیاه ...

خاطرت هست هنوز ؟ که تو ترکم کردی !

و دلم تنها شد !

چقدر سرد شدم . تو نمیدانستی تا سحر بیداری . اشک سرشار از غم . ساعت دیواری . مرگ یک همراهی . لحظه ی تنهایی ...

تو نمیدانستی تا چه حد وحشتناک و چه ویرانگر بود حس تنها شدن و ترس نبودن با تو ...

چشم بیدارم را شسته بودم با اشک

قلب بیمارم را میفشردم با دست

تو نمیدانستی آنشب جان فرسا که تو آرام در آغوش ماه خفته بودی تا صبح . اینطرف تر چشمی تا سحر خواب نداشت و دل دخترکی پر غم بود اما گل من خرده مگیر به من و زخم دلم آنچه که میگویم درد دل با دل توست

به نگاهت سوگند چون کسی جز تو نبود تو مخاطب بودی

همه ی این غم ها . همه ی این شب ها که دلم حسرت دستان پر از مهر تو را در دل داشت و اگر چه گرم است دست من سرد سرد است و تو را میخواهد لبم از حسرت لب های هوس انگیزت میگزد با دندان همه ی جانش را ... دل من یاد تو را گرم نگه میدارد ...

امشب این سقف کبود پر از ماه و ستارست . پر از آرامش

و من اینجا تنها . روی این تخت همیشه سردم مینشینم آرام و به تو مینگرم ... و تو را میخواهم و دو دستانت را میفشارم با لب ... من به تو مینگرم . دوستت میدارم..

لب سوزان تو را میبوسم . در میان دستت تن سردم را من میکنم نا پیدا ...

تا سحر بیدارم ... دوستت میدارم ... دوستت میدارم ...

4 شنبه 19 شهریور 88

نوشته شده در دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ توسط فرنوش (‌21 اسپند ) یادگاری های تو|

آنچنان از نفس افتاده و تنها شده ام که در این غربت سرد میفشردم دستم که به یادم آید دست گرم و نگه خسته ی تو ...

دست هایت پر آرامش و مهر . چشم هایت اما پر از آن درد قدیمی . پر از آن اندوهی؛  که درش غرق شدی و نمیدانستی ؛ بیش از آنکه تو اسیرش باشی غم چشمانت از پای در آورد ( مرا ) ...
میفشردم اکنون؛  قلب بیمارم را که دگر هیچ نمیدید اثری از گرمی و نگاهت که در آن غم ها بود . گرچه هرگز صحبتی از غم پنهانت نیست ...
و تو را مینگرم . با تمام حسرت . به همان چهره ی سرد ؛ و همان چشم سیاه ؛  و لبانی زیبا که پر از حسرت لمسش بودم ...
به تو من مینگرم . بار ها مینگرم و دلم میلرزد که پس از اینهمه وقت و پس از اینهمه تنهایی من ؛ قلبم امروز تو را میخواهد و سراسر گرما ؛ شده شده ام از عشقت
از همان حس غریب که در آن غرق شدم
میفشارم دستم و به یاد آوردم لحظه ی گرمی را ؛  که تو لمسم کردی و نگاهت کردم و تو آرامتر از یک رویا و به زیبایی یک دنیا مهر . گرمیت را بر من که به اندازه ی یک عمر نگاهت کردم بخشیدی ..و نمیدانستی که چه حسی دارم ...
چقدر گرم شدم .. من تو را میخواهم . در کنارم نیستی . تو به یادم نیستی . من تو را میخواهم . در خیالم هستی . در نگاهم هستی . من تو را میبینم...

باورت نیست که لمست کردم . در خیالم . در همان  اوج نیاز

من تو را میبینم . من تو را می بوسم و در آغوش تو ؛ گرم گرم است تنم ...

دوستت خواهم داشت ...گرچه بسته ست پرم ...

 

 

دوشنبه 8 تیر 88

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط فرنوش (‌21 اسپند ) یادگاری های تو|

مدت ها از نوشتن گریختم. و غافل بودم از اینکه نزدیک تر از هرچیزی به من همین دست خط ماندنی ست ...

 

شب است و هوا مثل همیشه کمی خنک . ماه را از پنجره ی اتاقم لمس میکنم و تو خوابی ...

و من امشب از تو مینویسم و برای تو . برای اولین بار ...

شاید قبل از این لحظه ای که به خاطر تو خودکارم را برداشته ام هرگز توانایی نوشتن از چنین کسی را نداشتم یا شاید هنوز وقتش نرسیده بود

البته تمام اینها حدس های من است بر اساس چیزهایی که میدانم آنچنان مهم نیست از دید تو !

نور ملایمی که حالا اتاقم را روشن کرده بیشترین بهانه برای فکر کردن به توست

چون ماه مهربان هنوز آنقدر توانا هست که شب هایم را بدون چراغ سپری کنم...

گاهی حس نیاز به کسی که وصف ناپذیر است برایم شیرین و گرم است ...

مثل حالا! شاید یک حس شهوتناک زیبا و خیس آنچنان غرقم کند که هرگز نتوانم از ادب پیروی کنم

گاهی نیازمندت میشوم     در این حد ...

و بسیار سرکوب میکنم حس گرمی را که درونم میجوشد

و این حس همیشه از یک جنس نیست . جنسی که برای من و تو آشناست . نه ! گاهی تنها یک نگاه . یک آغوش . یک .. حتی یک سکوت . اما در کنار تو . نه به یادت

و این کار همیشه ی من است . مثل حالا که مینویسم . به یاد تو

و هوای اتاق مرا غرق در خود میکند تا نتوانم از فکر تو بیرون بروم

اگر کلیشه ای شد یا شبیه نامه ...! به دل نگیر . عادت شده یکنواخت بودن نوشته هایم..

خواستم عادت دهم خودکارم را به اینکه از تو بنویسد . از تویی که حالا دلیل نوشته های منی.

چشم هایت را بسته ای که دنیا را تاریک کنی

امشب شب من به سیاهی چشمان توست

وقتی که خوابیدی ..حس عجیبیست و برای من شیرین که تو آرام و بی جنبشی و غرق در زیبایی و این را چه خوب است که همه نمیبینند. و من هم تنها در خیالم تصور میکنم . که تو آرامش بخش ترینی برای من

برایم زیبایی تو بی پایان اگر نباشد قابل وصف هم نیست . فقط گاهی به رسم عادت میگویم زیباترینی ...

مهتاب امشب را در خودت خلاصه کردی . آرامش و زیبایی اش را

اگر چه او هم وامدار توست ...

شهرم در سکوت فرو رفته. همه خواب و من بیدار . برای اینکه فکرت گاهی اجازه ی هیچ کاری را نمیدهد .و این برای من قشنگترین اتفاق است

دراز میکشم بر سطحی که تا تو کنارم نخوابی همیشه سرد است و نا آرام ...

امشب ذهن من آزاد است با تو تا هرکجا که میخواهد سفر کند ...

 

غرق در آرامش بخوابی

تنها ترین فکر تنهایی من ...

 

پنج شنبه ٢١ خرداد ٨٨

 

نوشته شده در جمعه ٢٢ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ توسط فرنوش (‌21 اسپند ) یادگاری های تو|

تنم در حسرت حرارت تو یخ زده و تو بی اعتنا به این نیازم نفس میکشی ...

 

و من شادم ، از اینکه هوای شهری مرا سیر میکند که تو در آن نفس میکشی...

شهوتی سرد و نمناک وجودم را فشار میدهد.

از سرما جمع میشوم اما تو مرا نمیبینی

تو آرامی و آزاد ، بی قرارم و سرد . !

تمام بدنم درد میگیرد ، نفس هایم تو را میخواهد و تو به من فکر نمیکنی

این شهوت را تو به من آموختی ، حس نیازت را یادم دادی ...

شاید معتادم ، معتاد به نگاه تو ، معتاد به نفس تو ، نفس تو ، همین ... معتاد نفس توام ...!

کنارت که نشستم ، لمسم که کردی ، برای اولین بار ...

آه ... چشمانم را میبندم ... به یادم نیستی ... نیاز منی ...

رهاتر از همیشه در خاموشی اتاق غرق میشوم و لبانت را میخواهم ...

فقط لمس آنها ...

آه ... هرگز آرامم نکردی ، نیازمند توام ، از این خلسه خارجم کن ، سرمای اینجا نابودم میکند ، نجاتم نمیدهی و من بی تو بی قرارم ...

 

 

چشمانم را میبندم ،... روی تخت کنار پنجره دراز میکشم ،... در خیالم در آغوشم میفشارمت و تا قیامت لبان گرمت را میخورم ...

 

 

 

شنبه 13 مهر 87

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٧ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ توسط فرنوش (‌21 اسپند ) یادگاری های تو|

در آرزویت می سوختم تا به آغوشت دعوتم کردی ...

به گرمی پذیرفتم ... ای کاش دنیا هم بپذیرد ...

میدانی که برای چند دقیقه لمس تو باید از هر آنکه هست اجازه خواست ...

امشب تو را در آخرین نقطه میبینم ...

در همان جایی که دریا و آسمان با هم پیوند میخورند ...

آنجا که دنیا آبی میشود ... آنجا که آرامشش بی نظیر است ...

دیشب خودم را در آغوشت میدیدم ... چقدر دور از تو بودن برایم عادت شده ...

در آغوشم آرام نمیشوی اما دیشب لمست کردم ؛ تا صبح در گرمایت غرق بودم ؛ تا صبح که مثل همیشه سحر خیز باشی ؛‌ نمیدانی به نگاهت ؛‌ به پریشانی موهایت ؛ ‌به دستانت ؛‌ به بوسه ی خاطره انگیزمان ... که فکر میکنم چقدر تشنه میشوم ...

آه ... آه ... آه ... موهای تو ؛‌ موهای پریشان تو ... زیباترین رویا ی من

میمیرم برای تب تند لب های تو ...

حتی همین حالا که فکر میکنم ؛‌قلبم تند میزند ... به من هشدار میدهد که دوستش داری

چه زیبا به عشق ما حسادت میکنند

تمام دنیا بسیج شده تا تو را از من بگیرد ...

ماه ها گذشته که عاشقت هستم ... خودت هم میدانی ...

حالا ؛‌سرمای هوا را با خاطرات گرمت میکشم ...

در خیالم خود را در آغوشت رها میکنم ؛‌گرم میشوم ؛ ‌پیشانیم را بوسه باران میکنی ؛‌ نگاهت میکنم ؛‌ لبخند میزنم ؛‌ به یک دنیا مهربانی که تویی ...

خودم را رهاتر از همیشه میکنم و تو نوازشم میکنی ؛ لب های گرمت وجودم را آتش میزند ؛ گرمای تو بودنم را میگیرد ؛ سراپا آرامش میشوم و میبوسمت  ...    مثل همیشه ...   گرم  ...  شیرین  ...  طولانی  ...

یک شنبه ٢۴ شهریور ٨٧

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط فرنوش (‌21 اسپند ) یادگاری های تو|

دلم برای نگاهت تنگ بود

در جستجوی گرمایت بودم

همیشه واژه ها ناتوان اند ،‌ من تو را چگونه وصف کنم ؟

هوا بارانی ست . آسمان سیاه شده . دل من گرفته ... و تو شادی

تمام وجودم فدای نگاه زیبایت،تمام وجودم فدای دستان مهربانت

نمیدانی چقدر زیباست دوست داشتن تو ،‌ هرچند دوستم نداری اما میدانی که میخواهمت

اشک های گرمم هدیه به آرامش وجودت ؛‌ هنوز هم آرزو دارم در آغوشت بگیرم

آه ... که هنوز نتوانسته ام تمام آن عظمت را در آغوشم سخت بفشارم ...

ای کاش نوشته هایم را میخواندی ؛‌ای کاش میدانستی به امید روزی که مرا بخواهی زنده ام ...

نمیدانی چقدر دلم برایت تنگ شده بود

چقدر نیاز به لمس دستانت داشتم

اما عشق من دستانت سرد بود ...

تو که خورشیدی اگر سرد باشی از من چه انتظاری داری ...

نگاهت که به نگاهم گره خورد لرزیدم

دلم میخواست لبان گرمت را بوسه باران کنم اما نشد ...

افسوس نشد که حتی سیر نگاهت کنم

حتی نشد به اندازه ی تمام دلتنگی ام لمست کنم

یک لبخند شیرین تو برای من یک دنیا زیبایی ؛ یک دنیا شادی ؛‌یک دنیا امید است

فقط یک نگاه با محبت کافیست تا در عشقم غرقت کنم ...

میدانی که میتوانم

هنوز هم تنها سلطان قلب من تویی ...

 

دوستت دارم هایم پیشکش به آستان چشمانت ...

 

 پنج شنبه ١۴ شهریور ٨٧

نوشته شده در جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط فرنوش (‌21 اسپند ) یادگاری های تو|

چقدر وحشتناک است حس نداشتن تو

باورت نیست حس سرمای من

نبودنت یک غبار است

یک حس وحشتناک

یک پوشش بر روی تمام زیبایی ها

هرگز ندانستی لحظه هایم تنها برای توست

شاید خسته باشی از نوشته های تکراری من

هرگز نخواندی ،‌ نامه های فرستاده نشده ،‌بی جواب ،‌نامه های خط خطی ،‌نامه های خیس ،‌خیس از اشکی که غم های من است ،‌ درد هایم ،‌سردیم ،‌که با نوشتن سرد تر هم میشوم

ای کاش حالا که هستی از ته دل باشی ،‌تو بودی ،‌از ابتدا بودی اما نه برای من

از دروغ بیزارم اما بار ها به خودم به دروغ گفتم که دوستم داری

به هزار و یک دلیل خیالی ...

شب است ،‌ سرد است ،‌ ماه را از پنجره ی اتاقم لمس میکنم ...

گرمای تو در وجودم هنوز هم مانده

اگر هستم و کمی گرم ، از بودن توست ،‌ آثار دستانت ...

جای بوسه ات هنوز بر صورتم مانده ... آرامم میکنی ...

هنوز هم هستم بر سر قولم ...

فراموش نکن ... !

 

٣٠ امرداد٧ ٨

نوشته شده در دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ توسط فرنوش (‌21 اسپند ) یادگاری های تو|

شب به رنگ عشق ما آبی شده

ماهتاب آسمان آبی شده

چشم هایم غرق در نور تو و

دست هایم غرق در گرمای توست

و آغوشت همیشه خاطرم هست

چه گرم و عاشق و آتشفشان بود ...

لبانت مثل هر لحظه پر از عشق

نگاهت منتظر چشمت به در بود

و اما آمدم ؛ آرام و شیدا

کنار دست هایت گرم گشتم

مرا آرام کردی با تبسم

در آغوشت وجودم گشت پنهان

نگاهت کردم و بوسیدمت من

نگاهم کردی و آرام گشتم

دلم هر لحظه از عشق تو لبریز

و دستانم به گرمای خدا بود

 

و اما لحظه ای کوتاه و ...

افسرد ؛ دلم در اوج شادی در پس غم

و تو ای خواهش هر لحظه ی من

صدایت ؛ خنده ات ؛ عشقت ؛ نگاهت

همه ؛ رویای زیبای شبم بود

ولی با یک گذشتن خرد گشتن

و آن هم ...

لحظه ی ترک دلم بود ...

 

 

یکشنبه 26 اسفند 86

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ توسط فرنوش (‌21 اسپند ) یادگاری های تو|

کنار بودنت یک بار دیگر خستگی از یاد رفت

دست گرمت ، لمس قلبت ، چشم های عاشق و لب های شیرینت

برای من ، همه ، معنای بودن بود

برای اولین برف زمستانی

چه شوقی داشتم ، در کنارت ، من تمام سردی و لرزیدن دی ماه را از یاد بردم

گرمی و آرامش زیبایی از عمق وجودت ، تمام بودنم را می گرفت

و این آتشکده ، سوزان سوزان بود ؛ و من که در مقابل ، برفی از سرمای دوری ؛ یخزده بودم ؛ کنار خود به حدی گرم و آتشوار گرما داد که آبم کرد ...

من تمام سردی ام از دست رفت ، حتی بودنم ، هستی و هرچه داشتم ، پیش تو ای آتش زندگی بخش الهی ، من هر آنچه در وجودم بود ، تقدیم تو کردم

در کنار آن بزرگی و حرارت ، من فقط قدرت از بین رفتن داشتم  !

 

تمام هرچه گفتم ، قطره ای کوچک ز دریای وجود گرم توست

چند لحظه بعد ، دستانت ، لبهایت ، و آغوشت مرا در خود گرفت

نیست گشتم ، من سراپا غرق در شادی و لذت

مست بودم ، مست بودن در کنار تو ، آه ، مستی میدهی همچون شراب ؛  گرمی میدهی ای آتش سوزان

ز پا افتاده ام ؛ رحمی بکن  ، تو بزرگی و من اما قطره ای ناچیز هستم در مقابل

طاقت آغوش گرمت تا به این اندازه از من خارج است  !

 

لب که از لب های من برداشتی

صورت نازت چه زیبا گشته بود

دست در موهای تو ، آن خرمن زیبا و پر ارزش ، در آغوشت گرفتم

آهسته در گوشت ، به آرامی و زیر لب ، نگاهت کردم و گفتم ؛  تو را من دوست می دارم ...

تو هم آهسته  دستانت به روی گردنم لغزید  ؛ به چشمانم دوباره خیره گشتی

دگر یارای بودن رفته بود از دست من

تو را یکبار دیگر گرم در آغوش خود ، فشردم

من ، تو را بوسیدم و گفتم ... خداحافظ ...

 

                           

                                  شنبه 15 دی 86

 

نوشته شده در دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط فرنوش (‌21 اسپند ) یادگاری های تو|


Design By : Night Skin

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس